X
تبلیغات
شب نشینی

شب نشینی

از دل بگوییم

یادش به خیر

به یاد روزهای تازه سرد شده ، روزهای سرد دو سال پیش دانشگاه افتادم که فکری به حال کارگاه نوساز بچه های صنایع دستی نشده بود.

سردمان بود ودر فکر چاره ای بودیم؛ناگاه تفکر خلاق جمع اینچنین نتیجه داد که هیزمی جمع کنیم آتشی روشن ویخ خود را آب.

چند تکه چوب خشک و تراشیده پیدا کردیم وآتشی بر پا.

اتفاقاً رئیس دانشگاه گذرش به آن طرف افتاد و ما را در حال گرم کردن دید و به احترامش ایستادیم و سلام کردیم.لبخندی زد و با تکان سر جواب سلام ما داد.

ناگاه آقای (__)یکی از خدمه محترم دانشگاه به سمت ما دوید وفرمود: چرا اینجا آتش روشن کرده اید و نگاهش که به هیزم ها افتاد گویی ارث پدرش در آتش می سوخت.هیزم ها را از آتش بیرون انداخت و گفت: اینها را چرا آتش زدید ؟!

پرسیدیم : که این چوبها چیستند؟

فرمودند : پلکان نردبان.

خنده جمع آتش درون جناب (__) را شعله ورتر کرد و ایشان با ترش رویی هر چه تمام ،هیزم ها برد.

هر چند که اصولاً دست ساخته های ما وکلاً حق ما مورد کم لطفی قرار میگیرد اما با وجود دوستان به ما خوش میگذرد.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم مهر 1389ساعت 12:1 بعد از ظهر  توسط ندا-صمیمی  | 

میراث گرانبها

هیچگاه به  این اندازه محتاج و مشتاق زیارت امام رضا(ع) نبودم.

منی که عاشق خرید کردن در مسافرت هستم ، اصلا به خرید فکر نمیکردم. فقط وفقط فکرم امام رضا (ع)بود.
باید میرفتم، اما همه چیز  دست به دست هم میداد که این سفر منحل شود و ...
ناباورانه برای من به پابوس امام رضا(ع) رفتیم ، اما فقط یک ساعت وبیست دقیقه.
عجب زیارتی بود!
سفر عجیبی بود!

در  دلم دلهره داشتم که زود بر میگردیم، چون همه خانواده موافق سفر به مشهد نبودن.
به امام رضا گفتم که منو حاجت روا  از مشهد راهی شهر دیگر کن.
ساعت  سه وپانزده دقیقه شروع به زیارت کردم. تنها ، با آل یاسبن. چهارو بیست دقیقه  با دلهره  که الآن همه معترض از دیر کردن من هستند، رسیدم دم ماشین.صحبت از ترک مشهد بود.باورم نمی شد. یعنی...

ما نیمه شب رسیده بودیم .بعد از زیارت شب چادر زدیم خوابیدیم وصبح از مشهد به سمت شمال حرکت کردیم.

( برای شما و همه کسانی که میشناسم و دوستشان دارم ،برای همه دوستداران  علی و اولاد علی دعا کردم.البته اگر لایق باشم)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 9:16 بعد از ظهر  توسط ندا-صمیمی  | 

یا علی

چه راحت روزها و شبها میگذرد و میگوییم شب بیست و یکم رمضان است.
چه مظلومانه نماز میخواندی ،اما نانجیبان پرپرت کردند.چه معصومانه چشمانت را می بندی و عزیزانت را ترک میگویی.
فاطمه هم نیست که تسلی خاطر پاره های تنش باشد.
یتیمان برای پدر شیر آورده اند،ولی بی خبر از آنکه علی به فاطمه میپیوندد.
خدا لعنت کند کسانی را که پیشوای عدالت و صلح را کشتند.

۲۱/رمضان/۱۴۳۱ ه.ق

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 3:28 بعد از ظهر  توسط ندا-صمیمی  | 

افتتاحیه

به نام آفریدگار مهربان


دوستان گرامی سلام

نماز و روزهایتان قبول درگاه حق.
تلاش کردیم وبالاخره خدا خواست که این وبلاگ ساخته شود.از حضرت حافظ تقاضا کردم تا وبلاگ اینجانب را افتتاح کنند این چنین فرمودند:



پیش از اینت بیش از این اندیشة عشاق بود             مهــرورزی  تو با مــا  شـهرة  آفاق  بـود
سایة معشوق اگر افتاد بر عاشـق چه شـــد           ما به او محتـاج بودیم اوبه ما مشتاق  بــود
حسن مهرویان مجلس گر چه دل میبردودین            بحث ما در لطــف طبـع وخوبی اخلاق بــود
بر در شـاهم گدایی نکتــة در کــار کــرد                  گفت بر هر خوان که بنشستم خدا ارزاق بود
رشتة تسبیـح اگر بگسست معـــذورم بدار               دستم  اندر دامن ساقی سیمیسن ساق بــود
در شب قدر ار صبوحی کرده ام عیبم مکن               سر خوش آمد یار وجامی بر کنار طاق بـود
شعر حافظ در زمــان آدم اندر بــاغ خلد                   دفتر نــسرین و گــل را زینت اوراق بــود

 

روز و شبهایتان شاد 
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 10:47 قبل از ظهر  توسط ندا-صمیمی  | 

خوش آمدی

سلام بازم پائیز اومد و چه سریع اومد. امسال با همه سالها فرق میکنه ؛آخه امسال من وهمسرم که تمام زندگیه منه ،در کلبمون زندگی میکنیم. پائیز شروع شد، فصلی که شبهاش جون میده واسه شب نشینی.خیلی حال و هواشو دوست دارم. اما یه چیزی بگم ،من از وطنم مهاجرت کردم و دلم برای کسانی که تا پارسال پیششون بودم خیلی تنگ شده. از خدا میخوام که این توفیقو بده در این شهر به دیدار کسانی بریم، که لایق دیدار هستند،مهربان و بی آلایش؛ وکسانی به کلبه ما بیان که سر شار از شادی و محبت و آشتی باشن.در کنار هم آرام باشیم نه اینکه همدیگرو تحمل کنیم
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1378ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط ندا-صمیمی  |