سی وسه پل در اصفهان بر روی رودخانه زاینده رود از آ ثار تاریخی این شهر است که قدمتی 400 ساله دارد.

 این (پل الله وردی خان) نیز خوانده می شود ، که نام سازنده آن است؛ اما او اصفهانی نبود.

                                         

                                                   1-الله وردی خان

                                            

الله وردی خان از سرداران دوره صفوی و نخستین سپهسالار کل ارتش شاه عباس و حاکم تمامی فارس در قرن یازدهم می باشد.

در زمان فرمانروايی ‌اش به دستور شاه عباس، فتوحاتي در مناطقي چون لرستان و خراسان و گنجه انجام داد. هم‌ چنين به ياري سپاهيان فارس، پرتغاليان را از بحرين بيرون راند.

او به تاریخ سردارانی پیوست که برای وطن زیستند. وی از حاميان ملاصدراي شيرازی بود. این مرد بزرگ  به همراه پسرش امام قلی خان آثار بیشماری ساختند که امروزه تنها مدرسه و پل خان بر روی رودخانه کر  و سی و سه پل اصفهان بر جای مانده است.

اللّه وردی خان سرانجام در سال 992 ه.ش درگذشت.

آرامگاه وی در مشهد در حرم حضرت امام رضا (ع) می باشد.

 

                                                  2-  وقتی زاینده رود خروشان بود

 

                                     

 

                                                      3-   زاینده رود در حال حاضر



تاريخ : پنجشنبه پانزدهم خرداد 1393 | 6:15 بعد از ظهر | نویسنده : ندا-صمیمی |
مدتی بود که خیلی احساس بی انگیزگی داشتم.تمام تفکراتم منفی بود و اینکه خیلی به هم ریخته بودم.

بااستادم از احساسات وحالاتم گفتم و گفت : خیلی بده که اینطور شدم. بعدش گفت : خوب شد زنگ زدی؛سفارشی واسه طراحی دارم.اصلا حوصلشو نداشتم اما قبول کردم. با خودم گفتم: من که از پسش  بر نمیام.همه چیز تو دلم منفی و تاریک شده بود.

هیچی به ذهنم نمی رسید؛یه چیزی سرسری طراحی کردم و صبح زود چند روز بعد می خواستم اتود طرح جلدو واسش بفرستم که یهو انگار تو ذهنم یه جرقه خورد؛ گفتم وقتی در مورد حال بدم با استاد صحبت کردم، چیز خاصی نگفت فقط گفت : یه طرح جلد واسم طراحی کن.

اون قصد داشت منو درگیر این کار کنه تا از این حال در بیام.

گفتم از همین حالا می خوام که حالم عوض بشه، از همین  لحظه.

طرحو واسش فرستادم و نوشتم عالی شده نه؟!!!!!!!!!!!!!!

زنگ که بهش زدم جریانو واسش تعریف کردم و گفتم: افتضاح بود، نه و اون گفت : اینکه آدم به بد بودن کارش هم اعتراف کنه خودش اعتماد به نفسه؛ فقط به کار مثبت نیست.

خدارو شکر حالا  خیلی حالم خوبه.

ممنونم استاد



تاريخ : پنجشنبه پانزدهم خرداد 1393 | 1:53 قبل از ظهر | نویسنده : ندا-صمیمی |
اولین بار که نام میرفندرسکی را دیدم گفتم شاید نام عالم مسیحی باشد اما او یکی ازعلمای  شیعه ،اهل روستای فندرسک در شهر گرگان است.

 

میرزا ابولقاسم موسوی حسینی فندرسکی ،مشهور به میرفندرسکی؛ساداتی که جد او امام هفتم بودند.

حکیم و دانشمند دوره صفوی ( 1019-942 ه.خ  / 1050-970 ه.ق  / 1640-1563 م )متولد روستای فندرسک ،استر آباد گرگان؛ که با دانشمندانی چون شیخ بهایی ،میر داماد و ملاصدرا معاصر بود.

از میرفندرسکی رسالالت بسیاری با موضوعات علمی و فلسفی و همچنین برخی اشعار و قطعه های منظوم بر جای مانده است.

مقبره ی او در تخت فولاد ( تکیه میرفندرسکی ) در شهر اصفهان از آثار تاریخی است.

منبع :

میرفندرسکی میرزا ابوالقاسم، حسن جمشیدی ، قم، بوستان کتاب، 1387 ،(ص 32-25-38-36-40-50-42)

                                         

 



تاريخ : سه شنبه سی ام اردیبهشت 1393 | 2:15 بعد از ظهر | نویسنده : ندا-صمیمی |
پدر تمام  موهایت سفید شده و مدتهاست که به موهایت نگاه نمیکنم چون دیگر گریه امانم نخواهد داد.

فقط خدا میداند که چقدر دل تنگت میشوم.

از راه دور دستانت را می بوسم.

دوستت دارم پدر و روزت مبارک





تاريخ : سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1393 | 2:50 بعد از ظهر | نویسنده : ندا-صمیمی |
مدتی بود که من و وبلاگم خاموش بودیم. در آرامش که فکر می کنم تمام دلایلی که برای خاموشی خودم می تراشم بهانه ای بیش نبود واسمش را باید تنبلی گذاشت.

ولی به لطف گفته های استادم دوباره گویا شدم.

من از زادگاه خودم (یزد) به اصفهان مهاجرت کردم و دلیلش تاهل من بود.

اصفهان شهر زیباییست اما من هنوز هم شهر یزد و مردمان مهربانش را بیشتر دوست دارم.

موضوعات بسیاری در اینجا به چشم می خورد ومی گویم که نبایدبی تفاوت از کنار آنها گذشت.

تصمیم دارم آنها را برای دوستانی که به 1شب نشینی می آیند تعریف کنم.

به عنوان مثال در اینجا اسم خیابانها به نام دانشمندان وعلمای شیعه وبزرگانی است که ناشناخته مانده اند. برایم جالب بود بدانم که آنها کیستند وعجیب اینکه مردم اصفهان از هویت این نامها اطلاعی ندارند.

ادامه دارد...



تاريخ : یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1393 | 11:12 بعد از ظهر | نویسنده : ندا-صمیمی |

به یاد روزهای تازه سرد شده ، روزهای سرد دو سال پیش دانشگاه افتادم که فکری به حال کارگاه نوساز بچه های صنایع دستی نشده بود.

سردمان بود ودر فکر چاره ای بودیم؛ناگاه تفکر خلاق جمع اینچنین نتیجه داد که هیزمی جمع کنیم آتشی روشن ویخ خود را آب.

چند تکه چوب خشک و تراشیده پیدا کردیم وآتشی بر پا.

اتفاقاً رئیس دانشگاه گذرش به آن طرف افتاد و ما را در حال گرم کردن دید و به احترامش ایستادیم و سلام کردیم.لبخندی زد و با تکان سر جواب سلام ما داد.

ناگاه آقای (__)یکی از خدمه محترم دانشگاه به سمت ما دوید وفرمود: چرا اینجا آتش روشن کرده اید و نگاهش که به هیزم ها افتاد گویی ارث پدرش در آتش می سوخت.هیزم ها را از آتش بیرون انداخت و گفت: اینها را چرا آتش زدید ؟!

پرسیدیم : که این چوبها چیستند؟

فرمودند : پلکان نردبان.

خنده جمع آتش درون جناب (__) را شعله ورتر کرد و ایشان با ترش رویی هر چه تمام ،هیزم ها برد.

هر چند که اصولاً دست ساخته های ما وکلاً حق ما مورد کم لطفی قرار میگیرد اما با وجود دوستان به ما خوش میگذرد.

 

 



تاريخ : شنبه دهم مهر 1389 | 12:1 بعد از ظهر | نویسنده : ندا-صمیمی |
هیچگاه به  این اندازه محتاج و مشتاق زیارت امام رضا(ع) نبودم.

منی که عاشق خرید کردن در مسافرت هستم ، اصلا به خرید فکر نمیکردم. فقط وفقط فکرم امام رضا (ع)بود.
باید میرفتم، اما همه چیز  دست به دست هم میداد که این سفر منحل شود و ...
ناباورانه برای من به پابوس امام رضا(ع) رفتیم ، اما فقط یک ساعت وبیست دقیقه.
عجب زیارتی بود!
سفر عجیبی بود!

در  دلم دلهره داشتم که زود بر میگردیم، چون همه خانواده موافق سفر به مشهد نبودن.
به امام رضا گفتم که منو حاجت روا  از مشهد راهی شهر دیگر کن.
ساعت  سه وپانزده دقیقه شروع به زیارت کردم. تنها ، با آل یاسبن. چهارو بیست دقیقه  با دلهره  که الآن همه معترض از دیر کردن من هستند، رسیدم دم ماشین.صحبت از ترک مشهد بود.باورم نمی شد. یعنی...

ما نیمه شب رسیده بودیم .بعد از زیارت شب چادر زدیم خوابیدیم وصبح از مشهد به سمت شمال حرکت کردیم.

( برای شما و همه کسانی که میشناسم و دوستشان دارم ،برای همه دوستداران  علی و اولاد علی دعا کردم.البته اگر لایق باشم)



تاريخ : یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389 | 9:16 بعد از ظهر | نویسنده : ندا-صمیمی |
چه راحت روزها و شبها میگذرد و میگوییم شب بیست و یکم رمضان است.
چه مظلومانه نماز میخواندی ،اما نانجیبان پرپرت کردند.چه معصومانه چشمانت را می بندی و عزیزانت را ترک میگویی.
فاطمه هم نیست که تسلی خاطر پاره های تنش باشد.
یتیمان برای پدر شیر آورده اند،ولی بی خبر از آنکه علی به فاطمه میپیوندد.
خدا لعنت کند کسانی را که پیشوای عدالت و صلح را کشتند.

۲۱/رمضان/۱۴۳۱ ه.ق



تاريخ : پنجشنبه یازدهم شهریور 1389 | 3:28 بعد از ظهر | نویسنده : ندا-صمیمی |

به نام آفریدگار مهربان


دوستان گرامی سلام

نماز و روزهایتان قبول درگاه حق.
تلاش کردیم وبالاخره خدا خواست که این وبلاگ ساخته شود.از حضرت حافظ تقاضا کردم تا وبلاگ اینجانب را افتتاح کنند این چنین فرمودند:



پیش از اینت بیش از این اندیشة عشاق بود             مهــرورزی  تو با مــا  شـهرة  آفاق  بـود
سایة معشوق اگر افتاد بر عاشـق چه شـــد           ما به او محتـاج بودیم اوبه ما مشتاق  بــود
حسن مهرویان مجلس گر چه دل میبردودین            بحث ما در لطــف طبـع وخوبی اخلاق بــود
بر در شـاهم گدایی نکتــة در کــار کــرد                  گفت بر هر خوان که بنشستم خدا ارزاق بود
رشتة تسبیـح اگر بگسست معـــذورم بدار               دستم  اندر دامن ساقی سیمیسن ساق بــود
در شب قدر ار صبوحی کرده ام عیبم مکن               سر خوش آمد یار وجامی بر کنار طاق بـود
شعر حافظ در زمــان آدم اندر بــاغ خلد                   دفتر نــسرین و گــل را زینت اوراق بــود

 

روز و شبهایتان شاد 

تاريخ : دوشنبه هشتم شهریور 1389 | 10:47 قبل از ظهر | نویسنده : ندا-صمیمی |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.